شارژ ایرانسل

فال حافظ

بعضی حرف ها و خاطره ها رو دل آدم سنگینی می کنن . برای سبک شدن گاهی باید به قلم و نوشتن پناه برد .

بعد از یک هفته ...

کلمات کلیدی :

سلام...

یهو دلم خواست بیام اینجا

حرف و عرضی نیست

صرفا" جهت  ثبت روزایی که گذشته

این یه هفته ای که گذشت به کل استراحت کردم !!!

کلاسارو تعطیل کرده بودیم و به نظر موقعیت خوبی میرسید واسه درس خوندن

ولی امان از این جوگیری های زود گذر که به ثانیه نکشیده دود میشه میره هوا !

با خودم قرار گذاشته بودم کلی برنامه ریزی کرده بودم که بشینم کل هفته رو درس بخونم

ولی دریغ از یـــــــــــــــــــــک خط خنثی

بعد نتیجش چی شد ؟! هوچی ... امروز رسما" سرویس شدییییییم !!!!!!

از صبح الطلوع شروع کردم به درس خوندن تا یه ساعت پیش

خوب یکی نیست به آدم بگه اگه روزی یک ساعت درس خونده بودی امروز پدرت درنمیومد ! والااااااااا

چهارشنبه بعد از مدت ها با دوستان دبیرستانی قراری گذاشتیم و تجدید دیداری کردیم

وقتی که میبینمشون بیشتر حسرت روزای مدرسه رو میخورم

روزایی که دغدغه و اعصاب خوردیش خییییلی کم بود و خنده و خوشگذرونیش زیاد

درست برعکس این روزای زیبای دانشگاه !!!!!

امروز برای اولین بار تنهایی نشستم پشت فرمون نیشخند

قرار بود برم مترو دنبال مامان و بابام !

دیگه خیلی راحت رفتم و خیلی زیبا ماشینو پارک کردم . بابام تاحالا رانندگیمو ندیده بود

منم میخواستم دست فرمونمو نشونش بدم که دیگه اجازه بده ماشین ببرم داشنگاه !

چشمتون روز بد نبینهههههههههههههههههههههههه . اومدم از پارک بیام بیرون با یه پراید شاخ تو شاخ شدم نگران

یعنی واقعا" خداییییییییییییییی بود که مویی رد شد وگرنه الان نصف ماشین رفته بود اوه

بعدشم راننده محترم پراید کلی کلمات زیبا نثار رانندگی بنده فرمودن که به لطف بالا بودن شیشه ها نشنیدم خنثی

خلاصه که عمرا" حالا حالاها پدر جان ماشین بده دست ما ! بدجورر خورد تو ذوقش نیشخند

فردا بعد از دو هفته باز باید ساعت 5 بلند شم گریه

دیگر عرضی نیست

شب خوش بامن حرف نزن

 

پ . ن : آهنگ جدید کسریییییییییییییییییییییییییییییییییییی

بسیار بسیار دوستش میداریم قلب

 

به این حسه شبیه عشق به نزدیکیه بین ما
به هر جمله به هر لبخند به حال و روزم این روزا
میدونم اعتباری نیست یکی از ما یه روز میره
...
یکیمون زنده میمونه یکمون تنها میمیره
به این لحظه به این حالت نمیتونم کنم عادت
همش تقصیره تقدیره یکیمون اخرش میره
.
به این لحظه به این حالت نمیتونم کنم عادت
همش تقصیره تقدیره یکیمون اخرش میره
به این احساس خوبی که همیشه وقتی تاریکه
مثل هرمه نفسهاته صمیمی گرم و نزدیکه
به چشمایی که میبینم تو چشمام داره گم میشه
به این آینده دورو به این راهی که در پیشه
به اینکه عاشقم هستی به حسی که تو قلبت هست
میدونم اعتباری نیست میدونم دل نباید بست
.
به این لحظه به این حالت نمیتونم کنم عادت
همش تقصیره تقدیره یکیمون اخرش میره
به این لحظه به این حالت نزار عشقم کنی عادت
که ما تسلیمه تقدیریم نه میمونیم نه میمیریم

 http://dl2.musicbaran36.in/Single/1391/Azar/0...0(128).mp3

 

 



صرفا" جهت دست به قلم شدن یک من !

کلمات کلیدی :

سلام

خیلی وقته نیومدم اینجا

مربوط به همون حالست که هیچوت نیست !

امروز رفتیم خونه ی سادات . خیلییییییی شلوغ بود هر کاری کردیم نتونستیم بریم تو

منم بیخیال شدم رفتم پیش یکی از دوستام که فقط سالی یک بار اونم تو حلوا پذون میبینمش !

کلی حرف زدیم من از دانشگام گفتم اون از دانشگاهش گفت و همین جاست که فرق سراسری و آزاد مشخص میشه

همینجاست که میگن میان ماه من تا ماه گردون زمین تا آسمانه ! ( اره ؟ )

ماشالا دانشگاه خیلی بهش خوش میگذره درست مثل من ! ناشکر نیستما ولی ناراضیم ! خنثی

خلاصه همه میان حلوا پذون و سادات حاجت بگیرن ما میشینیم حرف میزنیم !

دلم به شدت یه مجلس توپ میخواد . یه مجلسی که به آدم بچسبه . یه مجلس که زیاد شلوغ نباشه کسیم بهت کاری نداشته باشه

دم بعضی از خانوما گرم ! مجلس عزاداری که میشه دُز حرف زدنشون میچسبه بالا ! فکر خودشوننو بقیم هیچ ! خانوما خدا عزاداریتونو قبول کنه ؟ نمیدونم !!!!!

همین چیزا رو آدم میبینه که ترجیح میده بشینه خونه با تلویزیون عزا داری کنه !

عزاداریاتون قبول و به شدت التماس دعا لبخند

 



امروز روز من ، روز تولد یک من

کلمات کلیدی :

سلام

امروز...

دوم آبان روز من بود ...

البته با سالای پیش خیلی فرق داشت

هر سال وقتی 2 آبان از خواب بیدار میشم مامانم اولین نفریه که بهم تبریک میگه

ولی خوب امسال ازم دور بودن البته داداشم به نیابتشون این کارو نشون داد

امروز روز من بود

امروز از اون روزایی بود که دوست داشتم به خیابون به همه لبخند بزنم

البته یه بغضیم باهاش بود

از صب که نشستم تو مترو اس ام اسا شروع شد البته از شب قبلش شروع شد

سر کلاس دوم بودیم که مامانم اس ام اس داد

اینکه اگه پیشت نیستم عوضش اینجا کلی برات دعا میکنم

هربار که میخوندمش اشک یه کوچولو تو چشمام جمع میشد ولی خوب تو دانشگاه که نمیشه گریه کرد

بعدش بابام اس ام اس داد و دوباره همون بغض

امروز همه یه جوری بهم کادو دادن

مترو که تا من رسیدم اومدو خلوت بود

آسمون که بارید و هوا رو تمیز کرد

استاد آمار که امتحان سنگینشو تبدیل به یه کویز کلاسی کرد و به همه ی اونایی بودن نمره کامل داد

استاد انقلاب که نیومد و کلاس تشکیل نشد و ما زود برگشتیم خونه ...

شب خونه مامان بزرگ دعوت بودیم

رفتیم کیک گرفتیمو رفتیم خونشون

یه تولد کوچیک و با 3 تا مهون

کادوهامو باز کردم

به کادوی داداشم که رسیدم فهمیدم سلیقه ی مامانمه . رنگ سبز رنگ مورد علاقه ی اونه

بعدش یه جعبه و اینکه این سورپرایزه

کادوی مامانمو بابام

دیگه اون بغض که کم کم از صبح مونده بود داشت جا کم میاورد و داشت بهش فشار میومد

در جعبه رو باز کردم یه گردنبد

بازم همون بغض

و یه نامه

یه نامه از طرف مامانم برای تبریک تولد

بالاخره بغض جا کم اورد و ترکید و

شب تولدم گریه کردم ...

روز خوبی بود ولی خوب یه خلا خیلی بزرگ داشت

خداجونم سایه پدر مادر هیچکسو از رو سرش بر ندار ... یکی از آروزی روز تولدم

شب خوش

 

2 . 8 . 1391

 

 

 

 

 

 



یک من دلتنگ :(

کلمات کلیدی :

سلام

حال دلم خوب نیست

حال خودمم خوب نیست


اعصابم خورده

دلم ...

دل بیچارم که اوضاش خییییلی ناجوره

هم تنگه

هم گرفتس

هم دلگیره

چشمم ...

اونم بارونیه


خلاصه که خیلی همه چی قروقاطیه و شیر تو شیره

از یه طرف رفتن مامانمینا

از یه طرف دیگم ...

تازه یه هفته گذشته ! نزدیک یک ماااااه دیگه مونده تا برگردن

لوس نیستم .

بچه ی 2 سالم نیستم ... ولی الان دلم مامانمو میخواد :(

همه هی زنگ میزنو و به قول خودشون هوامونو دارن که مثلا این یه ماهه احساس تنهایی نکنیم

ولی خوب هرچقدرم که همه به آدم لطف داشته باشن . هر روز زنگ بزنن مگه جای مادر پدر آدمو میتونن بگیرن ؟!

واقعا" اینجور وقتا آدم قدر پدر مادرشو میدونه ...

فک کنم افسرده شدم

یه آهنگ گذاشتم پشت سر هم هی پخش میشه و بعدش هی چشمای من ...

الان

تو این تنهایی

تو این سکوت خونه که فقط صدای آهنگ میادد

تو خونه ای که فقط یه چراغ اتاق خوابش روشنه

دلم یه کسیو میخواد

یه دوست

از همون اونایی که وقتی میپرسه خوبی راحت بتونی بهش بگی نه خوب نیستم

یه کسی که براش بگم امروز چه چیزایی شنیدم و فهمیدم

بهش بگم که امروز بازم گول اعتمادمو خوردم

بگم که خسته شدم از این سکووووووت کردن

میخوام بگم

حرف بزنم

بگم تا بفهمن سکوت از رضایت نیست و از شکایته

از خریت نیستو از حرمت نگه داشتنه

هوووووم

آدم چقدر باید تنها باشه که ساعت 9 شب از بیکاری بگیره بخوابه !

خیلی خستم

کاشکی واقعا" همونجور که همه میگفتن به یه چشم بهم زدن این 30 روز تموم شه

شب بخیر ...



هی ... من ... با توام . به خودت بیا خواهشا"

کلمات کلیدی :

هی ...

من ...

با توام ...

هرچقدرم که خودتو به خریت بزنی ...

هرچقدرم که جلوی اینو اون تظاهر کنی که برات مهم نیست ...

دیگه با خودت که رودروایسی نداری !

تو تکلیفت با دلت مشخص نیست من عزیز من !

ظاهرت بی تفاوته ولی درونت ...

میدونم

میدونم و میدونی همش احمقانست ! بچه گانست

پس چرا در این یه زمینه  بزرگ نمیشی ؟؟؟!!!

چرا بعد از دیدن این همه دو به هم زنی

این همه بی محلی و بی معرفتی و بی تفاوتی و کلی بیه دیگه

نه از مجازیش خیری دیدی نه از واقعیش

پس چرا بازم دلت از بعضی چیزا میگیره ؟!

بگم ؟

آبروتو ببرم ؟

دفعه چندمه که باز داری اعتماد میکنی و میخوره تو پرت ؟!

دفعه چندمه که باز قول میدی و باز زیر قولت میزنی ؟!

قرارمون این نبود مگه نه ؟

بازم قول بدیم به هم ؟

مردونه ؟

بی معنیه ! وقتی همش نامردیه !

دیدی بازم آن شد !

دیدی بازم اینویز شد

تو رو خدا بیا تمومش کنیم

به خدا خسته شدم

از این بازی مزخرف بی سر و ته خسته شدم

از این خواستن و نخواستن خسته شدم

میدونی ته دلم باز چی میخواد ؟

یه دسته ورق

یه فال

به تعداد حروف اسمش

بچینی رو همدیگه و منتظره هم شکلاش باشی و جوابش ...

بی خیال ...

گوگوش

چرا انقدر خوب می خونی ؟

چرا آهنگات ادمو زیر و رو میکنه ؟!

ساعت 1 نصفه شب

یه هنسفیری تو گوشت

صدای گوگوش

تو به این معصومی تشنه لب آرومی
غرقه عطر گلبرگ تو چقد خانومی
کودکانه غمگین، بی بهانه شادی
از سکوتت پیداست که پر از فریادی
همه هر روز اینجا از گلات رد میشن
آدمایه خوبم این روزا بد میشن
تویه این دنیایی که برات زندونه
جایه تو اینجا نیست جات تویه گلدونه
غرورمو ببخش حضورمو ببخش
منم یه عابرم عبورمو ببخش
تویی که اشکه تو شبیهه شبنمه
همیشه تو نگات یه حسه مبهمه
همین لحظه همین ساعت همین امشب
که تاریکی همه شهرو به خواب برده
یه سایه رو تنه دیواره این کوچه س
تویی و یک سبد گلهایه پژمرده
همه دنیا به چشمه تو همین کوچه س
هوایه هر شبت یلدایی و سرده
کجاست اون ناجیه افسانه ی دیروز
جوونمرده محل ما چه نامرده
چه نامرده
غرورمو ببخش حضورمو ببخش
منم یه عابرم عبورمو ببخش
تویی که اشکه تو شبیهه شبنمه
همیشه تو نگات یه حسه مبهمه
چه صبورانه تحمل میکنی
غفلت بی رحمه مارو دخترک
ما داریم گلاتو آتیش می زنیم
تو داری با التماس میگی کمک
کمک
غرورمو ببخش حضورمو ببخش
منم یه عابرم عبورمو ببخش
تویی که اشکه تو شبیهه شبنمه
همیشه تو نگات یه حسه مبهمه

 

 

 

 



هفته ای که گذشت ...

کلمات کلیدی :

سلام

چیزی که زیاده خاطره

چیزی که زیاده حرفای تلنبار شده تو دل آدم

انقدر بدم میاد پا میشم میام اینجا از ناراحتیام مینویسم !

یعنی اون موقع خیلی حس سبکی دارم ولی بعدش که دوباره میخونمشون ...

میبینم اعصاب و روان آدمو میریزه به هم

بگذریم ...


هی خواستم بیام خاطره بنویسم نشده

هی وقتش بوده حالش نبوده

هی حالش بوده وقتش نبود

ذهنم به شدت مغشوشه خاطره ها درهم برهم میریزه بیرون !

دیروز رفتیم بوفه چایی بگیریم با دوستم هی همه چیو دوبار تکرار میکرد

آقا یه چایی
آقا یه چایی

فک کنم یک نوع اختلال گفتاری واگیر دار باشه ! مگه ما چیمون از اون اسکینرو بندورا کمتره

چطور اونا هی زرت و زرت نظریه مینوشتن  شاید مام به یه جایی رسیدیدم !

هه !

از همون خواباست که میگن اگه دیدی خیره

5 شنبه هفته پیش بالاخره گواهی نامه ی تاریخی بنده اومد . یعنی رفتم پلیس + 10 ببینم چی شده

 گفت چند روز دیگه میرسه ولی اگه زودتر میخوای برو پست بگیر

منم خوش خیال گفتم برم بگیرم یه ساعت بعدش ماشین دستمه !

داشتم میرفتم اداره پست که یه پستچی رو دیدم همینجوری الکی شوخی شوخی به آقاهه گفتم

گواهی نامه ندارید ؟ اسم و آدرسمو پرسید گفت بیا اینجاست . خییییییلی مزه داد بهم

از او موقع ها بود که دلم میخواست به همه لبخند بزنمو مهربون باشم

خلاصه قرار شد بریم شام بیرونو به خانواده شیرینی بدم . شیرینی از جیب پدر جان گرام رفت و به اسم من

یکشنبه که رفتیم داشنگاه ترم اولیا اومده بودن واقعا" حس خوبی بود از ترمولک بودن درومدن

مثه پرنده ای که از قفس ازاد شده !!!  ولی قشنگ از قیافه هاشون تابلو بود اینام مثه ما ناجور خورده تو ذوقشون !!!!

دیروز یه روز گند و مزخرف بود تو دانشگاه ! توضیحش بی فایدست دیگه از بس واسه همه تعریف کردم حالم بد

میشه وقتی یادش میوفتم !!!! فقط از خدا میخوام همه ی بی جنبه ها رو با جنبه کنه و این 3 سال باقی مونده ی

کارشناسی مارم ختم به خیر
آمین

امروز صبح دفاع پایانامه یکی بود مام چون تاحالا نرفته بودیم گفتیم بریم ساعت ده شروع میشد
طبق عادت ساعت 6 از خواب بیدار شدم

طبق عادت زود حاضر شدم

 طبق عادت فکر کردم دیرم شده

تو مترو که نشستم یادم افتاد امروز صبح کلاس ندارم ساعت 8 خلاصه یک ساعت زود رسیدم

خواستم برم کتاب کافمنو بگیرم مطالعه کنم بعد دیدم حالش نیست و دراون لحظه فهمیدم چرا نظریات روانشناسای

بنده خدا ثبت شد!


ساعت دهم دوستان اومدنو رفتیم سر دفاع . هم موضوعش جالب بود هم مطالبش

جز محدود زمانایی بود که به یه مقاله گوش کردیم . اخرشم بهش بیست دادن واقعا" دمش گرم ...

ایشالا قسمت ماهم بشه

ساعت یک کلاس معارف  داشتم  با ترم اولیای عزیز ! اصلا" کلاس باقلوا .... فقط تنها حسنش اینه استاده بی ازاره گیر نمیده جزوه بنویسید وگرنه به جان خودم اگه فقط یک کلمه از حرفای استادرو فهمیدیم
دیگه ساعت دو و نیم شد ما گفتیم استاد خسته نباشید بعد دیدیم یکی از پشت سر میگه استاد نیم ساعت که

هنوز مونده وصف حالم تو اون زمان واقعا" سخته

خوابم میاد به شدت !

بعد از یک هفته میتونم راحت تا ساعت 7و30 8 بخوابم !! آخه سیستم بدن کلا" حال میکنه برعکس عمل

کنه روزایی که باید صب زود پاشیم آدم دلش میخواد تا ظهر بخوابه روزایی که کلاس نداری ساعت 6 به صورت

اتوماتیک بیدار میشی !

چقدر غر زدم

شب همگی خوش



بعد نوشت : میگم وجود آدم کرم داره سر همینه ! این چند روز خیلی چیزا برام روشن شد و تجربه . تجربه اینکه جماعت ذکور از نوع همکلاسیش گوش خوبی واسه دردودل نیستن . اینکه چقدر قشنگ دو بهم زنی میکنن . اینکه چه راحت دیگرانو بده میکنن . اینکه چه راحت به جای دیگران تصمیم میگیرن .
اینکه من غلط بکنم دیگه حرفی بزنم . به روی کسی بخندم . چراغ سبز نشون ندم و چراغ سبز برداشت کنن .
چقدر راحته گند زدن به اعصاب دیگران .... ! لعنتی

 


پاییز ... سلام :)

کلمات کلیدی :

1 | مهر | 91

اول پاییز

سلام


بعد از چند روز بالاخره فرصت اینو پیدا کردم که بیام نت


بالاخره کارا به اتمام رسید البته نه همش هنوز کلی کار مونده ولی خوب اتاق من تموم شد و بعد از مدتها یه نفس راحت کشیدیم اوه


امروز اول مهره

به شدت یاد دوران مدرسه افتادم !

یادش بخیر کلاس اول دبستان ! روزه اول ازم فیلم گرفتن ! اونم چه فیلمی !!!

الان وقتی میبینمش هم از دست خودم حرص میخورم هم کلی میخندم

مانتوی اتوکشیده ی طوسی با مقنعه سرمه ای ! یعنی تو این سلیقشون واسه انتخاب مانتو بچه کلاس اول دبستان !

فیلم از اون جایی شروع میشه که مثلا" من خوابم اول مانتو مدرسه و کیف و کفش تمیز و نو

بعدشم آهنگ باز آمد و صدای مامانم که پاشو مدرست دیر شده !!!

بعد صبحونه با یه نون تازه به مناسبت اولین روز مدرسه

بعد از زیر قران رد شدن ...

بعد آبی که مامانم میریزه پشتم ..

صحنه ی بعد سرایدار مدرسه ! اسمش آقا فیوزی بود فک کنم یا یه چیزی تو همین مایه ها که ما بهش میگفتیم فیوزی !

یادمه مقعنم تنگ بود هی میومد جلوی چشمام...

یادمه تو حیات مدرسه ذوق اینو داشتم که با لیوان کتابیی که تو کیف بهداشتم بود آب بخورم...

کلاس بندی
شدیم..

من شدم اول مریم ...

با خانوم رضایی ...

از اون موقع 14 سال میگذره ...

واقعا" زود گذشت

خیییییییییییییییلی

با تمام سختیاش شیرینیاش ..

به صبح زود بیدار شدناش ...

به امتحاناش ...

به دلهره ی روز اول مهر بابت کلاس بندیامون که آیا با دوستامون میوفتیم یا نه !

خیلی زود تموم شد

هنوزم گاهی اوقات دوست دارم برگردم به اون روزا

بعضی وقتا واقعا" دلم تنگ میشه

چقدر بده که ما آدما هیچوقت به اون موقعیتی که توش هستیم راضی نیستیم

چقدر بده که همیشه افسوسه اونچه که گذشت رو میخوریم ...

ولی خوب الان خوشحالم که فردا اول مهر نمیرم مدرسه و صبح زود بیدار نمیشم

شاید این خاطرات و گذشته فقط همون مرورش شیرین باشه

شاید هرچیزی فقط و فقط تو همون لحظه و موقعیت شیرین باشه

فردا پاییز شروع شد


یه اس ام اسی برام اومد به نظرم قشنگ بود گفتم اینجام بذارمش ...


اولین روز دبستان باز گرد !
کودکی ها شاد و خندان باز گرد !
درس های سال ساده بود !
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار دزد و چاپلوس
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهت از تن میدرید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری میشیدم
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
کاش میشد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم ....



پاییز مبارک

 

 



یک من خسته

کلمات کلیدی :

یک من خسته !

یک من جنازه !!!

امروز روز اول نقاشی سقف خونه بود !

آقایون نقاش ساعت 7و30 اومدن

از بوی رنگ و سروصدا بلند شدم

الان خونمون به همه چیز شبیه الا خونه !!!

قرار شده بود فردا اتاق خوابارو شروع کنن

اتاق من بدبخت دم دست بود ریختن سرش بقیه اتاقا موند واسه فردا !

امشب آواره ی اتاق مامانمینا میشم !!

کلا" برق خونه ی ما سالی  یه بارم نمیره !!!! امروز تا من پامو گذاشتم تو حموم برقا رفت !!!

حالا تو این شلوغ پلوغی بگرد دنبال شمع !!!! حالا شمع پیدا شده بابام میگه خطرناکه

دیگه از من اصرار و از بابام انکار شمعارو بردم تو حموم ! بعد از سال ها که همه ی شمعارو روشن کردم برقا اومد

نه آخه من و اداره برق هم سن همیم با من شوخی می کنه ؟!!!!

شب عروسی دعوتیم ! با این همه کار

عروس 15 سالشه !!! واقعا" حرفی برای گفتن باقی میمونه ؟ ایشالا که خوشبخت شن ....

الان نشستم تو پذیرایی رو یه تیکه مقوای خاکی و گچی با بوی رنگ تو دماغم !!! خاطره مینویسم

یکی نیست بگه آخه مجبوری ؟؟!!!

مامانم داره صدام میکنه باید برم لباس امشبمو از زیر خروارها چیز میز پیدا کنم !!!!!

فعلا"