شارژ ایرانسل

فال حافظ

بعضی حرف ها و خاطره ها رو دل آدم سنگینی می کنن . برای سبک شدن گاهی باید به قلم و نوشتن پناه برد .

یک من غمگین :(

کلمات کلیدی :

امروز چهلم بود

خیلی زود گذشت . هنوزم باورش سخته ...

ساعت 6و30 با بچه ها قرار داشتیم که بریم بهشت زهرا

قطعه نام آوران

وقتی که رسیدیم اصلا" قابل باور نبود .

داشتیم می رفتیم کجا ؟

خونه ی جدید دوستمون ؟

خیلی بد بود خیلی ...

دوست داشتم بیشتر پیشش بودیم

نشد ...

بچه ها عجله داشتن و  باید می رفتن

مامانش گفت اول مهر قول بدین به یادش باشین

مگه میشه به یادش نبود ؟؟؟؟

از صبح همش تمام خاطرات این یک سال جلوی چشامه...

فردا میخوایم بریم شمال . قراره یه هفته بهمونیم ...

چقدر ماه رمضون امسال زود تموم شد‌!

همیشه آخراش دلم میگیره ...

عید همگی پیشاپیش مبارک ...

 

 

 



خاطرات این چند روزه ی یک من !

کلمات کلیدی :

دوشنبه | 23 | مرداد |91

~~~~~~ یک من موفق 

امتحان رانندگی داشتم . دفعه دوم ! البته خوب دفعه اول همه رو رد کرد به جان خودم خنثی وگرنه من رانندگیم خیلی هم خوبه !از خود راضی

خلاصه ساعت 5و30 از خونه زدیم بیرون که جز نفرات اول باشمو زود امتحان بدموقتی که رسیدیم هیچ کس نیومده بود وایسادم تا یکی بیاد بعد من پوشمو گذاشتم .ساعت تازه 6 بودو نزدیکای 7 در آموزشگاه باز میشد دیگه تصمیم گرفتیم بریم با ماشین خودمون یه ریزه تمرین کنم نیشخند هی پارک دوبل . یه بار لب به لب جدول یه بارم وسط خیابون ! یه بارم دنده عقبو نزدم داشتم میزدم به ماشینه که تو پارک بود !!!! خلاصه خعلی شانس اوردیم دیگه مامانم نگاهی از سر تاسف بهم انداخت و پیادم کرد ! این یعنی عمرا" این سریم قبول شی ! قهر

خلاصه بالاخره ساعت 8 شد و سرهنگه اومد . من نفر چهارم بودم . نفر اول و دوم رسما" .... آخ نفر سوم دفعه چهارمش بود خداییشم قشنگ رانندگی کرد قبول شد از خود راضی بعدش نوبت من شدو نشستم پشت فرمونو با یه اعتماد به نفس بسیار بالا شروع کردم به رانندگی نیشخند دفعه پیشم خودم خیلی لذت بردم از دست فرمونم ولی خوب سرهنگه لذت نبرد ! اما این دفعه مثکه خوشش اومد خنده تو یه کوچه تنگ ماشینه وسط خیابون پارک کرده بود همچین قشنگ ردش کردما خودم حض ؟ کردم از خود راضی گفتم عسل خانوم دیگه این دفعه رو قبولی ! خلاصه برگشتیم جایی که همه بودن و سریه بعد که همه پسر بودن سوار شدم . هی تو دلم از خدا خواهش کردم که جلوی این جماعت ذکور منو سربلند کنه که بعلهههههههههههههه سرهنگ زد قبــــــــــــــــــــــــــــــول . دوست داشتم یکی اونجا بود و یه ریزه احساساتمو تخلیه می کردم ولی خوب جلوی خودمو گرفتم مژه دیگه وقتی برگشتیم هی همه سوال می پرسیدن و رمز موفقیتمو جویا میشدن و منم با تمام سخاوت در اختیارشون میذاشتم عینک ولی خیلی خسته شدم این مدت . از اینکه بالاخره تموم شد واقعا" خوشحالم . شبشم رفتیم بام و به همه بستنی شیرنی قبولی دادم زبان

 

سه شنبه | 24 | مرداد |91

~~~~~~ یک من ناراحت و مفتضح الحال !

صبحش جلسه انجمن روانشناسی اجتماعی بود . خعلیییی مزخرف بود ! همش 5 نفر بودیم !!!! الکی رفتیم و فقط خسته شدیم . بیچاره یکی از بچه ها رو از مشهد کشونده بودن ! کلی دلمون به حالش سوخت بنده ی خدا .چشم

عصرش رفتیم ختم . ختم عموی مامانم . حالم خیلی بد شد خیلی . اشتباه کردم نباید میرفتم . دیگه آخرش سرمو گذاشتم رو میز خوابیدم !!! به شدت افتضاح بود ناراحت

شبش خیلی چیزا برام روشن شد . چیزایی که یه سال بود مثه خوره افتاده بود به جونمو اذیتم می کرد . یه چرای خیلی خیلی بزرگ تو ذهنم بود . دیشب فهمیدم که چقدر بده که درباره ی آدما زود قضاوت کنیم . دیشب فهمیدم که همیشه رفتن یه آدم دلیل بر نامرد بودنش نیست بعضی موقع ها رفتن مرد بودن و بامرام بودن یه آدمو نشون میده . دیشب فهمیدم با اینکه خودمو میزنم به بی خیالی هنوز با یاداوری بعضی چیزا دلم به حال خودم می سوزه و ...بازم دلیل خیلی چیزارو نفهمیدم ولی خیلی آروم شدم . خیلی راحت خوابیدم .

 

چهارشنبه | 25| مرداد | 91

~~~~~~ یک من با عذاب وجدان 

صبحش که نه ظهر که از خواب بیدار شدم با مادری رفتیم خرید ! یه مانتو یشمی خریده بودم رفتم رنگشو عوض کردم مشکی خریدم . جمعه چهلومه نویده مشکی بیشتر لازم میشه ناراحت  رفتیم اونجا یه لحظه فک کردم ماه رمضون تموم شده !!! مردم علنا" روزه خواری میکردن !!!!! من کاری ندارم به بقیه . این که یکی دلش میخواد روزه میگیره یکیم دلش نمیخواد نمیگیره . هرکسی به خودش ربط داره . ولی اینکه انقدر راحت روزه خواری میکنن دل آدم میگیره .... !

شبشم  افطاری دعوت بودیم . پسر خانواده از اینجانب خواستگاری کرده بود ! به شدت معذب بودم . خیلی سر سنگین شده بود باهام ! دلم میخواست بهش بگم وقتی آدم به کسی مثه برادرش نگاه میکنه دیگه نمیتونه به یه چشم دیگه بهش نگاه کنه ! لطفا" اینو بفهمممممممممممممممممممممممممم . خنثی خلاصه که یه حس عذاب وجدان کوچولو هم داشتم !!!

ساعت دو و نیمه . همه خوابن ! شب بیدار بودنو دوست دارم ولی از دیر پاشدن متنفرم .

کاشکی این عادت یه ماهه از سرم بیوفته !

شب خوش لبخندبامن حرف نزن



...

کلمات کلیدی :

نمیشه بی تفاوت بود

آدم دل داره

سنگ نیست

هرچقدرم که دوره خودشو دنیای خودش دیوار بکشه

بازم نسبت به اطرافیانش

نسبت به یه آدم دیگه

نسبت به هموطنش

نمیتونه که بی تفاوت باشه

شعار نیستا

چون حالا همه روی پیجشون و  عکس پروفایلشونو سیاه کردن آدم جوگیر بشه !

نه !

دل آدم یه جور بدی میگیره

اینکه بقیه جاها زلزله میاد و یه خون از دماغ کسی نمیریزه

بعدا" اینجا ...

اینم یه تلنگر دیگه بود ...

خدا به همشون صبر بده .... ناراحت

 

 

 



جمعه

کلمات کلیدی :

از جمعه ها اصلا" خوشم نمیاد .

فرقی با روزای دیگه نداره ها ! روزای دیگم برا من تعطیله یعنی کلا" زندگی تعطیله !

هر روز بیکارم . جمعه هام روش .

ولی روز جمعه اگه آدم بیکار باشه بیش از اندازه روز مزخرف و کسالت آوری میشه !

تو ذهنم کلی کار دارم برای انجام دادن ولی خوب فقط تو ذهنم ! حس و حالی برای انجام دادنش ندارم ...

دیشب احیا بود ... خیلی بهم مزه داد . نمیدونم چرا ...

سخنرانش از اونجور آدماست که حرفاش ناخوداگاه به دل میشینه

افراط نداره ... تفریط نداره ... راست و چپی نداره ...

من کلا" از سخنرانی خوشم نمیاد ولی این خیلی فرق داشت

یکی این یکیم اقای کریمی معلم دینی پیش ! این دو نفر تنها کسایین که دوست دارم بشینم پای حرفاشون ...

دلم میخواد برم بام ...

زیاد پیاده روی دوست ندارم ولی تنها جایی که یه ریزه باد به این کله میخوره همین بامه !نیشخند

 

نیکی فیروز کوهی

نوشته هاش به شدت قشنگه و به دل میشینه

اینکه جمعه‌ها دل من می‌گیرد
هیچ ربطی‌ به تنهایی‌‌های من ندارد
هیچ ربطی‌ به رفتن تو
هیچ ربطی‌ به غربتِ بی‌ انتهای اینجا ندارد
شاید اگر روز تولد من یک پنج شنبه بود
شاید اگر موقع زایمان پدرم خانه بود
شاید اگر من در یک آمبولانس زهوار در رفته به دنیا نمی‌‌آمدم
شاید اگر یک روز پاییزی نبود
شاید اگر آن بارانِ لعنتی یکریز نمی‌آمد
...

شاید اگر گلفروشی‌ها آن روز بسته نبودند
شاید اگر مادرم آنروز مثل روز قبل و روز بعدش خوش بخت بود
شاید اگر جمعه‌ها تنگِ غروبی نداشت
یا اگر داشت آسمانش آن رنگ نارنجی خودش را نداشت
یا اگر داشت شهرمان مناره نداشت
یا اگر داشت سر شب اذان نداشت
شاید اگر کسی‌ بود مرا در آغوش بگیرد
شاید اگر آنقدر تنها نبودم
شاید اگر آنقدر تنها نبودم
شاید آنوقت جمعه‌ها آنقدر دلگیر نبودند


نیکی‌ فیروزکوهی

 


 

 

 



بعد از مدت ها

کلمات کلیدی :

سلام بامن حرف نزن

خیلی وقت بود اینجا نیومده بودملبخند

یعنی یه زمانی حسش اومد وبلاگ بزنم بعد حسش از بین رفت

ولی الان ییهو دلم خواست بیام اینجا

بعد از گذشت یه ترم

داشتم پست قبلی رو میخوندم

چقدر زود گذشت ....

چقدر متفاوت گذشت ...

ترم اول وقتی که رفتم دانشگاه فهمیدم اصلا" شبیه اونچیزی که فکر میکردم نیست

فهمیدم باید تمام ذهنیت قبلی از دانشگاه رو بریزم دور و با واقعیت دانشگاه روبه رو شم

نه اونچیزی که تو فکر بچه های پشت کنکوره !

یه عالمه تصورات قشنگ و عالی از یه محیط به اسم دانشگاه

امسال برای من خیلی متفاوت گذشت

و ترم دو متفاوت تر از ترم یک

متفاوت تر از تمام ذهنیات ذهنم

ترم دوم رو زمانی شروع کردیم که امید داشتیم از ترم یک خیلی بهتر باشه

دیگه با همم آشنا شده بودیم بیرون رفته بودیم یه کوچولو بزرگتر شده بودیم

از حق نگذریم رابطمون خیلی بهتر شد یعنی داشتیم تازه میشدیم مثل همکلاسیای معقول

درسا تخصصی شدن

دیگه هرکودوم از واحدا یه اسم روانشناسی رو دنبال خودشون یدک میکشیدنو این برای من که عاشق روانشناسی بودم واقعا" شیرین بود

روانشناسی رشد . روانشناسی شخصیت . روانشناسی تربیت . روانشناسی اجتماعی و...

ولی خوب از اونجایی که همیشه هیچ چیز اونجور که آدم دوست داره نیست . درسایی هم که من فکر میکردم خیلی شیرنن اصلا""" شیرین نبودن !

کلیییییییییییی نظریه از فروید و پیازه و اسکینر و بندورا و غیره که نظریه هرکودومشونو تو همه ی کتابا باید میخوندیم !

البته بعضی جاهاشم شیرین بود ولی خوب بیشتر خسته کننده شده بود !

و بدتر از همه امتحاناش بود که رسما" پدر صاحابمون درومد !!!چشم

ترم دوم هم تموم شد . با همه ی اتفاقات خوب و بدش . با همه ی خاطرات تلخ و شیرینی که توش بود . با تمام خاطراتی که با یادوری بعضیاش خنده رو لبم میشینه و با یاداوری بعضیاش هنوز که هنوزه  تنم میلرزه .از بعضیا خوشم اومد . از بعضیام مثه ... نفرت پیدا کردم !!!

ترم دوم تموم شد

3 ماه استراحت . 3 ماه دوری از فضای پرتنش دانشگاه . میخواستیم 3 ماه از هم دورباشیم تا بلکه دوری دوستی بیاره . بلکه بعضی از کینه ها رو از بین ببره . 3 ماه از فکر و خیال الکی و حرص خوردن بیهوده راحت باشیم اما...

اما نشد  ...

23 نفر بودیم . الان شدیم 22 تا

یه نفرمون دیگه نیست . رفت . برای همیشه رفت ...

هنوز تو بهتیم . هنوزم باورش برامون سخته. هنوز خدابیامورز گفتن تو دهنمون نمی چرخه

نوید خیلی خوب بود . خیلی پاک بود . نباید میرفت

راسته که میگن خوبا زودتر میرن . اونم خوب بود زود رفت ...

خلاصه که سال اول دانشگاه بدتموم شد . پایان تلخی داشت

امیدوارم سالای بد اینجوری نباشه

هرچند خاطرش همیشه میمونه . مگه میشه کسیو که آدم هرروز میبینه رو فراموش کنه ؟

تو قلبمون بود تو قلبمونم باقی میمونه .

روحش شاد ...