شارژ ایرانسل

فال حافظ

بعضی حرف ها و خاطره ها رو دل آدم سنگینی می کنن . برای سبک شدن گاهی باید به قلم و نوشتن پناه برد .

خاطرات این چند روزه ی یک من !

کلمات کلیدی :

دوشنبه | 23 | مرداد |91

~~~~~~ یک من موفق 

امتحان رانندگی داشتم . دفعه دوم ! البته خوب دفعه اول همه رو رد کرد به جان خودم خنثی وگرنه من رانندگیم خیلی هم خوبه !از خود راضی

خلاصه ساعت 5و30 از خونه زدیم بیرون که جز نفرات اول باشمو زود امتحان بدموقتی که رسیدیم هیچ کس نیومده بود وایسادم تا یکی بیاد بعد من پوشمو گذاشتم .ساعت تازه 6 بودو نزدیکای 7 در آموزشگاه باز میشد دیگه تصمیم گرفتیم بریم با ماشین خودمون یه ریزه تمرین کنم نیشخند هی پارک دوبل . یه بار لب به لب جدول یه بارم وسط خیابون ! یه بارم دنده عقبو نزدم داشتم میزدم به ماشینه که تو پارک بود !!!! خلاصه خعلی شانس اوردیم دیگه مامانم نگاهی از سر تاسف بهم انداخت و پیادم کرد ! این یعنی عمرا" این سریم قبول شی ! قهر

خلاصه بالاخره ساعت 8 شد و سرهنگه اومد . من نفر چهارم بودم . نفر اول و دوم رسما" .... آخ نفر سوم دفعه چهارمش بود خداییشم قشنگ رانندگی کرد قبول شد از خود راضی بعدش نوبت من شدو نشستم پشت فرمونو با یه اعتماد به نفس بسیار بالا شروع کردم به رانندگی نیشخند دفعه پیشم خودم خیلی لذت بردم از دست فرمونم ولی خوب سرهنگه لذت نبرد ! اما این دفعه مثکه خوشش اومد خنده تو یه کوچه تنگ ماشینه وسط خیابون پارک کرده بود همچین قشنگ ردش کردما خودم حض ؟ کردم از خود راضی گفتم عسل خانوم دیگه این دفعه رو قبولی ! خلاصه برگشتیم جایی که همه بودن و سریه بعد که همه پسر بودن سوار شدم . هی تو دلم از خدا خواهش کردم که جلوی این جماعت ذکور منو سربلند کنه که بعلهههههههههههههه سرهنگ زد قبــــــــــــــــــــــــــــــول . دوست داشتم یکی اونجا بود و یه ریزه احساساتمو تخلیه می کردم ولی خوب جلوی خودمو گرفتم مژه دیگه وقتی برگشتیم هی همه سوال می پرسیدن و رمز موفقیتمو جویا میشدن و منم با تمام سخاوت در اختیارشون میذاشتم عینک ولی خیلی خسته شدم این مدت . از اینکه بالاخره تموم شد واقعا" خوشحالم . شبشم رفتیم بام و به همه بستنی شیرنی قبولی دادم زبان

 

سه شنبه | 24 | مرداد |91

~~~~~~ یک من ناراحت و مفتضح الحال !

صبحش جلسه انجمن روانشناسی اجتماعی بود . خعلیییی مزخرف بود ! همش 5 نفر بودیم !!!! الکی رفتیم و فقط خسته شدیم . بیچاره یکی از بچه ها رو از مشهد کشونده بودن ! کلی دلمون به حالش سوخت بنده ی خدا .چشم

عصرش رفتیم ختم . ختم عموی مامانم . حالم خیلی بد شد خیلی . اشتباه کردم نباید میرفتم . دیگه آخرش سرمو گذاشتم رو میز خوابیدم !!! به شدت افتضاح بود ناراحت

شبش خیلی چیزا برام روشن شد . چیزایی که یه سال بود مثه خوره افتاده بود به جونمو اذیتم می کرد . یه چرای خیلی خیلی بزرگ تو ذهنم بود . دیشب فهمیدم که چقدر بده که درباره ی آدما زود قضاوت کنیم . دیشب فهمیدم که همیشه رفتن یه آدم دلیل بر نامرد بودنش نیست بعضی موقع ها رفتن مرد بودن و بامرام بودن یه آدمو نشون میده . دیشب فهمیدم با اینکه خودمو میزنم به بی خیالی هنوز با یاداوری بعضی چیزا دلم به حال خودم می سوزه و ...بازم دلیل خیلی چیزارو نفهمیدم ولی خیلی آروم شدم . خیلی راحت خوابیدم .

 

چهارشنبه | 25| مرداد | 91

~~~~~~ یک من با عذاب وجدان 

صبحش که نه ظهر که از خواب بیدار شدم با مادری رفتیم خرید ! یه مانتو یشمی خریده بودم رفتم رنگشو عوض کردم مشکی خریدم . جمعه چهلومه نویده مشکی بیشتر لازم میشه ناراحت  رفتیم اونجا یه لحظه فک کردم ماه رمضون تموم شده !!! مردم علنا" روزه خواری میکردن !!!!! من کاری ندارم به بقیه . این که یکی دلش میخواد روزه میگیره یکیم دلش نمیخواد نمیگیره . هرکسی به خودش ربط داره . ولی اینکه انقدر راحت روزه خواری میکنن دل آدم میگیره .... !

شبشم  افطاری دعوت بودیم . پسر خانواده از اینجانب خواستگاری کرده بود ! به شدت معذب بودم . خیلی سر سنگین شده بود باهام ! دلم میخواست بهش بگم وقتی آدم به کسی مثه برادرش نگاه میکنه دیگه نمیتونه به یه چشم دیگه بهش نگاه کنه ! لطفا" اینو بفهمممممممممممممممممممممممممم . خنثی خلاصه که یه حس عذاب وجدان کوچولو هم داشتم !!!

ساعت دو و نیمه . همه خوابن ! شب بیدار بودنو دوست دارم ولی از دیر پاشدن متنفرم .

کاشکی این عادت یه ماهه از سرم بیوفته !

شب خوش لبخندبامن حرف نزن