شارژ ایرانسل

فال حافظ

بعضی حرف ها و خاطره ها رو دل آدم سنگینی می کنن . برای سبک شدن گاهی باید به قلم و نوشتن پناه برد .

پاییز ... سلام :)

کلمات کلیدی :

1 | مهر | 91

اول پاییز

سلام


بعد از چند روز بالاخره فرصت اینو پیدا کردم که بیام نت


بالاخره کارا به اتمام رسید البته نه همش هنوز کلی کار مونده ولی خوب اتاق من تموم شد و بعد از مدتها یه نفس راحت کشیدیم اوه


امروز اول مهره

به شدت یاد دوران مدرسه افتادم !

یادش بخیر کلاس اول دبستان ! روزه اول ازم فیلم گرفتن ! اونم چه فیلمی !!!

الان وقتی میبینمش هم از دست خودم حرص میخورم هم کلی میخندم

مانتوی اتوکشیده ی طوسی با مقنعه سرمه ای ! یعنی تو این سلیقشون واسه انتخاب مانتو بچه کلاس اول دبستان !

فیلم از اون جایی شروع میشه که مثلا" من خوابم اول مانتو مدرسه و کیف و کفش تمیز و نو

بعدشم آهنگ باز آمد و صدای مامانم که پاشو مدرست دیر شده !!!

بعد صبحونه با یه نون تازه به مناسبت اولین روز مدرسه

بعد از زیر قران رد شدن ...

بعد آبی که مامانم میریزه پشتم ..

صحنه ی بعد سرایدار مدرسه ! اسمش آقا فیوزی بود فک کنم یا یه چیزی تو همین مایه ها که ما بهش میگفتیم فیوزی !

یادمه مقعنم تنگ بود هی میومد جلوی چشمام...

یادمه تو حیات مدرسه ذوق اینو داشتم که با لیوان کتابیی که تو کیف بهداشتم بود آب بخورم...

کلاس بندی
شدیم..

من شدم اول مریم ...

با خانوم رضایی ...

از اون موقع 14 سال میگذره ...

واقعا" زود گذشت

خیییییییییییییییلی

با تمام سختیاش شیرینیاش ..

به صبح زود بیدار شدناش ...

به امتحاناش ...

به دلهره ی روز اول مهر بابت کلاس بندیامون که آیا با دوستامون میوفتیم یا نه !

خیلی زود تموم شد

هنوزم گاهی اوقات دوست دارم برگردم به اون روزا

بعضی وقتا واقعا" دلم تنگ میشه

چقدر بده که ما آدما هیچوقت به اون موقعیتی که توش هستیم راضی نیستیم

چقدر بده که همیشه افسوسه اونچه که گذشت رو میخوریم ...

ولی خوب الان خوشحالم که فردا اول مهر نمیرم مدرسه و صبح زود بیدار نمیشم

شاید این خاطرات و گذشته فقط همون مرورش شیرین باشه

شاید هرچیزی فقط و فقط تو همون لحظه و موقعیت شیرین باشه

فردا پاییز شروع شد


یه اس ام اسی برام اومد به نظرم قشنگ بود گفتم اینجام بذارمش ...


اولین روز دبستان باز گرد !
کودکی ها شاد و خندان باز گرد !
درس های سال ساده بود !
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار دزد و چاپلوس
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهت از تن میدرید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری میشیدم
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
کاش میشد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم ....



پاییز مبارک