شارژ ایرانسل

فال حافظ

بعضی حرف ها و خاطره ها رو دل آدم سنگینی می کنن . برای سبک شدن گاهی باید به قلم و نوشتن پناه برد .

هفته ای که گذشت ...

کلمات کلیدی :

سلام

چیزی که زیاده خاطره

چیزی که زیاده حرفای تلنبار شده تو دل آدم

انقدر بدم میاد پا میشم میام اینجا از ناراحتیام مینویسم !

یعنی اون موقع خیلی حس سبکی دارم ولی بعدش که دوباره میخونمشون ...

میبینم اعصاب و روان آدمو میریزه به هم

بگذریم ...


هی خواستم بیام خاطره بنویسم نشده

هی وقتش بوده حالش نبوده

هی حالش بوده وقتش نبود

ذهنم به شدت مغشوشه خاطره ها درهم برهم میریزه بیرون !

دیروز رفتیم بوفه چایی بگیریم با دوستم هی همه چیو دوبار تکرار میکرد

آقا یه چایی
آقا یه چایی

فک کنم یک نوع اختلال گفتاری واگیر دار باشه ! مگه ما چیمون از اون اسکینرو بندورا کمتره

چطور اونا هی زرت و زرت نظریه مینوشتن  شاید مام به یه جایی رسیدیدم !

هه !

از همون خواباست که میگن اگه دیدی خیره

5 شنبه هفته پیش بالاخره گواهی نامه ی تاریخی بنده اومد . یعنی رفتم پلیس + 10 ببینم چی شده

 گفت چند روز دیگه میرسه ولی اگه زودتر میخوای برو پست بگیر

منم خوش خیال گفتم برم بگیرم یه ساعت بعدش ماشین دستمه !

داشتم میرفتم اداره پست که یه پستچی رو دیدم همینجوری الکی شوخی شوخی به آقاهه گفتم

گواهی نامه ندارید ؟ اسم و آدرسمو پرسید گفت بیا اینجاست . خییییییلی مزه داد بهم

از او موقع ها بود که دلم میخواست به همه لبخند بزنمو مهربون باشم

خلاصه قرار شد بریم شام بیرونو به خانواده شیرینی بدم . شیرینی از جیب پدر جان گرام رفت و به اسم من

یکشنبه که رفتیم داشنگاه ترم اولیا اومده بودن واقعا" حس خوبی بود از ترمولک بودن درومدن

مثه پرنده ای که از قفس ازاد شده !!!  ولی قشنگ از قیافه هاشون تابلو بود اینام مثه ما ناجور خورده تو ذوقشون !!!!

دیروز یه روز گند و مزخرف بود تو دانشگاه ! توضیحش بی فایدست دیگه از بس واسه همه تعریف کردم حالم بد

میشه وقتی یادش میوفتم !!!! فقط از خدا میخوام همه ی بی جنبه ها رو با جنبه کنه و این 3 سال باقی مونده ی

کارشناسی مارم ختم به خیر
آمین

امروز صبح دفاع پایانامه یکی بود مام چون تاحالا نرفته بودیم گفتیم بریم ساعت ده شروع میشد
طبق عادت ساعت 6 از خواب بیدار شدم

طبق عادت زود حاضر شدم

 طبق عادت فکر کردم دیرم شده

تو مترو که نشستم یادم افتاد امروز صبح کلاس ندارم ساعت 8 خلاصه یک ساعت زود رسیدم

خواستم برم کتاب کافمنو بگیرم مطالعه کنم بعد دیدم حالش نیست و دراون لحظه فهمیدم چرا نظریات روانشناسای

بنده خدا ثبت شد!


ساعت دهم دوستان اومدنو رفتیم سر دفاع . هم موضوعش جالب بود هم مطالبش

جز محدود زمانایی بود که به یه مقاله گوش کردیم . اخرشم بهش بیست دادن واقعا" دمش گرم ...

ایشالا قسمت ماهم بشه

ساعت یک کلاس معارف  داشتم  با ترم اولیای عزیز ! اصلا" کلاس باقلوا .... فقط تنها حسنش اینه استاده بی ازاره گیر نمیده جزوه بنویسید وگرنه به جان خودم اگه فقط یک کلمه از حرفای استادرو فهمیدیم
دیگه ساعت دو و نیم شد ما گفتیم استاد خسته نباشید بعد دیدیم یکی از پشت سر میگه استاد نیم ساعت که

هنوز مونده وصف حالم تو اون زمان واقعا" سخته

خوابم میاد به شدت !

بعد از یک هفته میتونم راحت تا ساعت 7و30 8 بخوابم !! آخه سیستم بدن کلا" حال میکنه برعکس عمل

کنه روزایی که باید صب زود پاشیم آدم دلش میخواد تا ظهر بخوابه روزایی که کلاس نداری ساعت 6 به صورت

اتوماتیک بیدار میشی !

چقدر غر زدم

شب همگی خوش



بعد نوشت : میگم وجود آدم کرم داره سر همینه ! این چند روز خیلی چیزا برام روشن شد و تجربه . تجربه اینکه جماعت ذکور از نوع همکلاسیش گوش خوبی واسه دردودل نیستن . اینکه چقدر قشنگ دو بهم زنی میکنن . اینکه چه راحت دیگرانو بده میکنن . اینکه چه راحت به جای دیگران تصمیم میگیرن .
اینکه من غلط بکنم دیگه حرفی بزنم . به روی کسی بخندم . چراغ سبز نشون ندم و چراغ سبز برداشت کنن .
چقدر راحته گند زدن به اعصاب دیگران .... ! لعنتی